نمي خواستم عنوان اولين پست اين وبلاگ «دلم گرفت» باشد، ولي وقتي دل آدم مي گيرد، چاره اي نيست. لينك اين مطلب را جايي ديدم، و من هم به بقيه فرستادم. واكنش يكي از دوستان چنين بود:
همیشه آقای مصطفایی و تلاشهایی که برای موکلینش، وضعیت قضایی ایران و مهم تر از همه سطح آگاهی مردم انجام میده تحسین می کنم. به نظر من خیلی احساس مسؤولیت یه وکیل زیاد باشه که تا این حد تلاش و کوشش کنه و هر راهی رو با شهامت و شجاعت ستودنی امتحان کن... مصاحبه هایی رو هم که با رسانه هاي آزاد انجام میده دوست دارم...
... دلم گرفت وقتی شب پیش از اعدام بهنود شجاعی ، وکیلش : آقای مصطفایی تو مصاحبه با صدای آمریکا بغض کرده بود و خواست که اولیای دم بهنود رو عفو کنن.
دلم گرفت واسه تمام کسایی تو بیش از ده ساعت پشت در زندان اوین نشستن ، قران رو سر گذاشتن ، دعای توسل خوندن تا وقتی که خانواده اولیای دم ساعت 4 صبح وارد زندان میشن از اونا بخوان که بهنود را ببخشن.دلم گرفت واسه آقای مصطفایی وقتی می بینه با تماس سعی و کوششی که کرد مادر مقتول چهارپایه رو از زیر پای بهنود کشید و بهنود رفت.
دلم گرفت واسه آقای مصطفایی وقتی به یکی از افرادی که بیرون زندان هنوز دعا می کردند اس ام اس زد که بهنود اعدام شد.
دلم می گیره برای افسانه نوروزی که 8 سال تو زندان بندرعباس ضجه زد که برای دفاع از ناموس و نجابت خودش از چاقو استفاده کرده؛ دلم می گیره واسه خورشید، واسه سهیلا...
مدتی پیش شعری با این مضمون جایی دیدم
جا برای من گنجشک زیاد است ولی به درختان خیابان تو عادت دارم
تقصیر تو نیست ، تقصیر درختان خیابان تو هم نیست ، تقصیر خیابان تو هم نیست ، مقصر من هستم که یاد نگرفته ام عقاب باشم ، نه این که به درختان خیابان تو عادت کرده باشم ،نه جانم به گنجشک بودن خودم عادت کردم ، به ضعیف بودن و کوچک شمردن خودم عادت دارم ، اگر عادت داشتم عقابی هر چند ضعیف الجثه ولی با پنجه های قوی باشم چرا باید گنجشک باشم ؟؟؟؟؟
دلم می گیردبرای همه دخترکانی که عادت کرده اند یا یاد گرفته اندکه در مبارزه زندگی گنشجک باشند . گویی که همیشه برای نمایشنامه زندگی آنها نقش گنجشک کوچک نوشته شده است ....
Posted by: nazanin | Sunday, November 29, 2009 at 03:15 PM